وسوسه خداحافظی دارد
و خداحافظی اندیشه سلامی دوباره
هر وقت سلام می کنی
راهیست
که برای خداحافظی پیدا کرده ای
که گرد نیست مرد زمین خداست یا که این
چنین خیال می کنم و تو با اما
جواب می دهی از انتظار یک نفرین
به بعد بعدی من می رسی به خودت
بگو بگو که نماندی و بد شدی و همین
تو با وجود نداری برو بمیر احمق
و رفت از اول شروع کرد از این
که اشتباهی اسپری اش را نوک قلم می زد
و تازه بعد سه صفحه رسیده تا تا چین
و چین چین لباست وبیت اول من
که بیت بیت خودم را ندیده ام به زمین
زدم تمام خودم را به آب شعر آلود
که وزن و قافیه از دستم در رفت
که گاه پیرهن یوسف کنایه های کفن باشد
به كوچه اي كه تو هستي رسيد، چون تو نبودي
زشاخسار دلش گريه چيد ، چون تو نبودي
غزل غزل فوران كرد و آخر ازغم بي،يا
از انتهاي دو زانو بريد چون تو نبودي
بياد چشم تو شعري كه مي نوشت سراسر
شراره از قلمش مي چكيد
چون تو نبودي
زمانه عكس هميشه طلوع كرد و سيه شد
و از لبان خيالي مكيد چون تو نبودي
به انتظار تو ماند و بدون تو به سفر رفت
درون قبر خودش آرميد چون تو نبودي
لبش بدون تحرك در آستانه ي لبخند
بلوز آبي او هم سفيد چون تو نبودي
تو را
دوست می دارم
سلام
منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن