تبليغاتX
شعر غزل سپید
همه ی هستی من آیه ی تاریکی است
تصویرهای منحرف از ما بیاورند

یک مشت حرف مفت و امضا بیاورند

در خط اعتراف گروهی به سطر بعد

تحقیر و زجر و گلوله هم آنها بیاورند

از آب هم تکان نمی خورد آبی که رفته از

دیوارهای شوم و بلند دعا بیاورند

یک توطئه میان حروف اضافه بود

چیزی نمانده است که دخل مرا بیاورند

در خواب هم نشد که نشد و نمی شود

اسم مرا کنار اسم شماها بیاورند

و یک گزارش افسانه ای آغاز شد ولی

بابا کم است بگو که فردا خدا بیاورند
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط حسین لرکی   | 

یا می رسم به تو این ابتدای بد

یا ساخته می شوند همین شعر های بد

تقصیر کیست خاطره ها بی تفاوتند

تقصیر من مثل بد برای بد

و می نویسم ابر خیالی قشنگ داشت

و می نویسم ابر در اندیشه هی بد

و می نویسم آنچه نگفتم برایتان

آنهای بد من بد شمای بد

یا هر کسی که در تو به دنبال خود نبود

با رفتنی عزیز به جای بیای بد

تصمیم با شماست بگیرید حاضریم

ها؟ این بد خداست و یا آن خدای بد

دوران بی قراری ماهان به سر رسید

از یک شروع خوب به یک انتهای بد
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط حسین لرکی   | 

سلام همیشه

 وسوسه خداحافظی دارد

و خداحافظی اندیشه سلامی دوباره

هر وقت سلام می کنی

راهیست

که برای خداحافظی پیدا کرده ای

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط حسین لرکی   | 

همین که با شما که از شکست می خوری زمین

که گرد نیست مرد زمین خداست یا که این

چنین خیال می کنم و تو با اما

جواب می دهی از انتظار یک نفرین

به بعد بعدی من می رسی به خودت

بگو بگو که نماندی و بد شدی و همین

تو با وجود نداری برو بمیر احمق

و رفت از اول شروع کرد از این

که اشتباهی اسپری اش را نوک قلم می زد

و تازه بعد سه صفحه رسیده تا تا چین

و چین چین لباست وبیت اول من

که بیت بیت خودم را ندیده ام به زمین

زدم تمام خودم را به آب شعر آلود

که وزن و قافیه از دستم در رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط حسین لرکی   | 

همیشه عشق به مشتاقان پیام وصل نخواهد داد

که گاه پیرهن یوسف کنایه های کفن باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط حسین لرکی   | 

به كوچه اي كه تو هستي رسيد، چون تو نبودي

 

زشاخسار دلش گريه چيد ، چون تو نبودي

 

غزل غزل فوران كرد و آخر ازغم بي،يا

 

از انتهاي دو زانو بريد چون تو نبودي

 

بياد چشم تو شعري كه مي نوشت سراسر

 

شراره از قلمش مي چكيد

 

چون تو نبودي

 

                  زمانه عكس هميشه طلوع كرد و سيه شد

 

و از لبان خيالي مكيد چون تو نبودي

 

به انتظار تو ماند و بدون تو به سفر رفت

 

درون قبر خودش آرميد چون تو نبودي

 

لبش بدون تحرك در آستانه ي لبخند

 

بلوز آبي او هم سفيد چون تو نبودي

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط حسین لرکی   | 

در فراسوی مرزهای تنت

                                   تو را

                                           دوست می دارم

سلام

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط حسین لرکی   |